خرید بک لینک

این تصمیمی نیست که بتوان در مقابل دیگران گرفت ...
باید صحنه خلوت شود
برای ظهور میل تو
آسان نیست ولی ضروری است
خوشایند نیست اما حتمی است
مانند اشکی که روی گونه پایین میرود
برای دوباره متولد شدن
باید ترک بگویم همه را
این بار برای همیشه ...

برچسب: نویسنده: پرهام قربانی تاريخ: دوشنبه 7 فروردين 1402 ساعت: 16:12

می دانی من نرفتم
هنوز
من هستم اما نمی دانم کجا
مانند کفشهایم در پشت در
از لای در نگاه کردم
به کفشهایم می گویم کجایید ؟
پاسخ نمی دهند
گفتم دارید من را ترک می کنید
گفت اگر بروم چه ؟
گفتم آنگاه شما اولین کفشهایی هستید
که پاهایم را ترک می کنید ...

برچسب: نویسنده: پرهام قربانی تاريخ: دوشنبه 7 فروردين 1402 ساعت: 16:12

چون آنچه را که میخواهم نمی توانم بگویم باید بروم البته هیچ کلمه ای هم نمی توانم بکار ببرم که اگر بودند هم من نمیتوانستم به کارشان ببرم چون باید بمانم در آن رنجچون آنجا که هستم برایم آشناتر است آری سخت تر هست اما آشناتر ّبغضی است که با اشک فرو می ریزد اشک می شود نه واژه تکرار می شود نه یک بار که یک عمرتو این قصه را باور نمی کنی مگر آنکه بنشینی روبرویم برای همیشه آنقدر بگویم از تمام چیزهایی که می توانستم و اشک بریزم برای چیزهایی که دیگر نمی توانم تا از دور ببینم کفشهایم را که رد می شوند و کفشهایم فریاد می زنند بلند نامم را و می گویند برو چیزی نمی شود برو برو اینبار برای همیشه از همه جا ..

برچسب: نویسنده: پرهام قربانی تاريخ: دوشنبه 7 فروردين 1402 ساعت: 16:12

صفحه بندی